|
|
|
|
|
از روستایمان هر گاه به تهران می آیم سر درد به دردهایم اضافه می شود گفتند : از انقلاب تا آزادی راهی نیست پیاده هم می توان رفت اما، من خسته ام صدای سرفه های تهران به گوش می رسد و پرندگان از هوای سربیش گریخته اند شنیده ام رنگ و بوی گلهایش را اندامی های پایتخت، دزدیده اند غرق در دویدن و نرسیدن مردمان گم شدم یکی گفت: اینجا ولی عصر است و من با خیالی خوش به ساندویچم گاز می زنم.
از دوستان عزیز خواهش می کنم چون ممکن است فرصت نکنم به طور عادی به همه سر بزنم در صورت به روز رسانی وبلاگشان ،اگر قابل دانستند، به بنده خبر دهند تا شرمنده محبت شان نباشم. البته من سعی خودم را می کنم که منتظر دعوت نمانم ولی چه می توان کرد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 22:30 توسط شهرام معقول
|
|
||
|
|
|
|
|
(۱)
آسمان از خلاء پرواز لبریز است و فکر میکنی شانه های زمین را یارای چرخاندن عقربه ها نیست. غمگین نباش! بال شکسته ی پروانه در لانه ی هیچ مورچه ای جا نمی شود.
(۲) امشب که ماه از پنجره اتاقم داخل آمد گوشه اش خواهم نوشت اگر نبودی زمین چه قدر تنها بود.
از دوستان عزیز خواهش می کنم چون ممکن است فرصت نکنم به طور عادی به همه سر بزنم در صورت به روز رسانی وبلاگشان ،اگر قابل دانستند، به بنده خبر دهند تا شرمنده محبت شان نباشم. البته من سعی خودم را می کنم که منتظر دعوت نمانم ولی چه می توان کرد... .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:50 توسط شهرام معقول
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان، هر چند که کمی زود است ولی پیشاپیش نوروزتان مبارک، این آخرین پست امسالم است و نمی خواستم این گونه تمامش کنم، ولی نشد که نشد. به هر حال به شیرینی گل خنده های بهاریتان بر من ببخشایید. ۱) نگاه پرنده
بر وسعت زمین
مسدود می شود
و خطوطی کشیده و بلند
شبیه لباس من
در مقابلت قد می کشند
نگاه هیچ کس
دزدانه حتی
بازگشتنت را نمی پاید
و بهار
در دستانت عرق می کند.
آه، ای کور سوی مانده؛ بر مسیر باد
با زانوان لرزان
رفتن هنوز
بهتر است از ماندن
آنجا که دیگی جوشان
از هیچ باشی
تا گرسنگان
با دلی سیر از تو
به خواب روند
آری اگر نبود سرابت
بس سالها آدمیان را
باید فسیل شده
کنارِ، دایناسورها، می چیدند.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:45 توسط شهرام معقول
|
|
||