تبليغاتX
شهرام معقول

مدتها پیش این را سروده ام .

 

عشق یعنی لحظه های انتظار
عشق یعنی ترک امید از بهار
عشق یعنی زرد پاییزی برگ
عشق یعنی دوستی تاوقت مرگ
عشق یعنی یکنفر دیوانه شد
آن یکی هم راهی میخانه شد
عشق یعنی غربت بی انتها
عشق یعنی پر کشیدن تا خدا
عشق یعنی کشتی بی لنگری
سینه و سر میزند برساحلی
عشق یعنی گونه ها افروخته
بانگ دل بر کوس عالم کوفته
عشق یعنی دلهره دلواپسی
در میان جمع اما بی کسی
عشق یعنی سوی دریا رود وار
بر کویر دل روی امیدوار
عشق یعنی سینه سرخی پرگشود
وحشکی در آسمان او را ربود
عشق یعنی گم شدن در خاطرات
نامه پیچیدن به خون نه با دوات
عشق یعنی بوی نارنج بهار
عاشقی زیر درخت انتظار
عشق یعنی تجمیع بود نبود
یک نفر دل را زدست ما ربود
عشق یعنی در وداع آخرین
گریه های بی صدای نازنین

عشق یعنی زیر باران در کنار

بوی یار و نام یار و یاد یار

عشق یعنی یک قناری در قفس

خواب آزادی ببیند یک نفس

عشق یعنی لیلی مجنون شده

جان مجنون آه زتن بیرون شده

عشق یعنی یک نیستان نی نواز

جمله خاکستر شدند از نای ساز

عشق یعنی موج  دریا و غروب

اشک چشمان من و تو در جنوب

عشق یعنی چشم نرگس خیس شد

جان او از دیدنش تقدیس شد

عشق یعنی ...

عشق یعنی شوق و شرم و بوسه ها

گفته ها و گریه ها و خنده ها

عشق یعنی روح جاری در جهان

بوی ناب  زلف او تا بیکران

عشق یعنی مرگ سرخ ارغوان

اشک عالم در پی او شد روان

عشق یعنی مشق بی پایان درد

باز روییدست اینجا یاس زرد

عشق یعنی بال یک پروانه سوخت

جان شیرین را به یک بوسه فروخت

عشق یعنی ابتدای راه فصل

تا به پیری مانده در امید وصل

عشق یعنی چرخش ساقی و جام

مرغ دل دانسته بنشسته به دام

عشق یعنی غربت آوای قوی

می تراود خون سرخش از گلوی

عشق یعنی قاصدک از ره رسید

اشک شوق از گوشه چشمم چکید

عشق یعنی یار می آید ز دور

لرزش دست و دل و تنگ بلور

عشق یعنی دست در دست عزیز

غصه عالم همه دریا بریز

عشق یعنی گوهر قلب صدف

تیر مژگانش نشسته در هدف

عشق یعنی نقطه بی بازگشت

باغبان این تخم را در سینه کشت

عشق یعنی نم نم باران عشق

کس ندیده تاکنون پایان عشق

عشق یعنی اولین تیر نگاه

خورد برقلب و ندا آورد آه

عشق یعنی عقل و دینم شد حراج

روز روشن را چه حاجت این سراج

عشق یعنی کشتی و طوفان سخت

با دل و جان در میانش غرق گشت

عشق یعنی رویش نیلوفران

از ته مرداب دل تا بیکران

عشق یعنی غنچه ای دلتنگ آب

تا سحر می دید او خواب سراب

عشق یعنی شوق نوش شوکران

یک تو امشب را فقط پیشم بمان

عشق یعنی گاه قهر گاه آشتی

خود تو فهمیدی که چه بنگاشتی

عشق یعنی...

عشق یعنی شد زلیخا مست مست

دامن یوسف ز پشتش پاره گشت

عشق یعنی حسرت چشمان تو

در غروب رفتن مهمان تو

عشق یعنی ذهن من در کوچه ها

باز می گیرد سراغ بوسه ها

عشق یعنی دیده دریا شد ز غم

یاد ما کی می کند یک دم صنم

عشق یعنی موج گیسوی نگار

شعر حافظ در دل شبهای تار

عشق یعنی این جهان شد خانه ام

فال حافظ گفت من دیوانه ام

عشق یعنی بلبلی آواز داد

عاشقی را او به عالم باز داد...

عشق یعنی بی وفایی میکنی

بدتر این دل را هوایی میکنی

عشق یعنی پهن کردی دام دل

صید کردی قلب ما با کام دل

عشق یعنی ساکت و تنها نگاه

عاشقان را عاشقی بنمود راه

عشق یعنی راز هستی و وجود

عالم و آدم برایش در سجود....

عشق یعنی راهیم تا وصل نور

سوی وصلش لا الا تا درک گور

عشق یعنی میبرندم سوی خاک

بر سر قبرم به بار آرید تاک

عشق یعنی جام ما را پر کنید

چون که خالی شد پرش از نو کنید

عشق یعنی بی سوال و بی جواب

عاشقان را جایگه فردوس ناب

عشق یعنی یارب از ما راضی است

جام را پر کن شب جانبازی است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:58  توسط شهرام معقول  | 

 

 

چه خوب بود اگر

دیوار فاصله ها را بر می داشتیم

و در تمام روز به خورشید سلام می گفتیم

و ماه را در اول شب به سفره دلتنگیهامان دعوت می کردیم

می دانی هنوز در روستایمان هر شب

ماه میهمان است

و به خواب جنگل می رود

و در چشمه سارهای آن می خوابد

می دانی

سالهاست در میهمانی دشت از آب چشمه های دور ننوشیده ام

چه قدر دلتنگم

امروز که دیوار خانه ها مان قلب آسمان را شکافته

چگونه می توان

مهر را بین همسایه ها تقسیم کرد

وقتی تو از سوراخ در خانه تان مرا می پایی

چگونه زنگ خانه تان را به صدا در آورم

چگونه ترا عمو، عمه، دایی و خاله ام صدا کنم

می دانی

هنوز هم در روستایمان دیوار نیست

و چشم انداز مردمانش به وسعت دنیاست

و باد و بارانش پر است از یکرنگی

ترانه ی شب را کسی نمی دزدد

و ماه هر شب در بستر چشمه می خوابد

و دخترانش هر صبح

به پرچینهای سبز با غ سلام می گویند

و چشمهاشان بارانیست

12 اسفند 86

...................................

 

بهار که می شود خدا

از پله های آسمان پایین می آید

باور نمی کنی ؟!

من جای بوسه هایش را بر شاخه های گیلاس می بینم

او هر سال دامن سبزش را روی کوهها جا می گذارد

و قبایش را به آسمان می آویزد

و عکسش را در آینه چشمه ها باقی می گذارد

باور نمی کنی؟!

دیروز پرستوها را دیدم

روی پرهایشان جای نوازش خدا بود

و زنبورها شهد لبهای او را جمع می کردند

از کوه صدای کبک می آید

گویی آنها هم رد پای خدا را یافته اند

و او را صدا می کنند.

بهار که می شود

اشک شوق ابر جاری است

و آسمان ترقه بازی می کند

بهار که می شود دانه های عشق جوانه می زنند

و خدا عاشق تر می شود!

....................................

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:0  توسط شهرام معقول  | 

قطعه اول به بهانه نزدیکی بهار که سالها از سرودن آن می گذرد و قطعه دوم از آخرین هاست.

 

ماهی کوچک من

ای تو زندانی این تنگ بلور

                 بر لب پنجره روی به باغ

بال و پر را بگشا

شیشه نیست آخر آب

                          باغچه آخر خاک.

                                                آبادان- اسفند 74

........................................................................................................

گیله مرد

 

صبح خروس خوان

برخاست گیله مرد

مردان مرد سرزمین درد

پارو به شانه داس بر کمر

در راه مزرعه پی نبرد

می رفت پیر مرد.

در مزرعه تلی ز گِل برای مرز

می کند او به رنج

تا در بهار نشاند نشای برنج

برف "ش تر " ز هر سوی و باد سرد

سوراخ چکمه و سرمای دشت و اشک 

چاییده پای مرد

سقف خراب خانه و چکه های آب

ظرف دهان گشاده به هر سو نهاده زن

می کرد زمزمه به آهنگ صد چلاب:

( هنه بهار و دوباره سبزابون بیجار

داران خوشک خاله تومونابون اینتظار

بدبختی آمو گومابون زیر سبزه زار

هنن موسافیرون و به به گون هیزار)

خسته پیر مرد

مانده گیله مرد با غرور

هستند بچه ها همه در شهر های دور

یاد جوانی و بچگی و شر و شور

آهسته می کَنَد به جان خویش 

                                    گِلِ چسبنده را

می بافدش دوباره مرز از دست رفته را

"ها" می کند ز درد

 دستان یخزده،

                 ترک خورده،

                               پینه بسته را

سرد است روزگار

درد است پایدار

مرگ است انتظار

جان می کند کنار مرز پیر مرد

مُردست گیله مرد

مُردست گیله مرد.

برف"ش˚ تر": برف شل و تر که چیزی ما بین برف و باران است، 

مرز: به دیوار گلی کوتاه  بین کرتهای مزرعه برنج گفته می شود.

ترجمه قسمت گیلکی شعر:

بهار می آید و دوباره مزارع برنج سبز می شوند

انتظار شاخه های خشک درختان به پا یان می رسد

بدبختی های ما زیر سبزه ها پنهان می شود

مسافران می آیند و هزاران بار به به می گویند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:25  توسط شهرام معقول  | 

این سه قطعه از سروده های جدید من هست خوشحال می شوم آنها را مورد نقد قرار دهید.

زن

شبنم از گونه های رز جاری

آرمیدست در میان یک بغل خورشید

شرم و شوق و شکوه و زیبایی

حسن یوسف به پیش حسنش کم

در غروب دریاچه همچون قو

مست و مغرور و سیمین تن

شهد انجیر و سبزی زیتون

واله و مهربان و پاکدامن

آری او هست چشمه خلقت

مظهر پاک آفرینش زن

....................

 

در شوره زار جنون چگونه گلی خواهد رست

-کلاس دوم یادت هست-

آن روزها که در گلدان کودکی دلمان

                                             به جای لوبیا

بذر سیاهی کاشتیم

امروز چگونه می خواهی

نفرت و

          کینه و

                   سیاهی درو نکنیم.

...............................

 

تاکی از این پنجره به کوچه نگاه می کنی

هیچ عابری حتی

                       سایه اش از اینجا عبور نخواهد کرد.

پرده های دلت را بکش، بنشین

هیچ مشتی به در نخواهد کوفت.

برای مزاحمتی کودکانه هم حتی

                                       کسی

 زنگ خانه ات را نخواهد زد

و هیچ کس پیامت را به هندوستان نخواهد برد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:53  توسط شهرام معقول  |