|
|
|
|
|
چه خوب بود اگر دیوار فاصله ها را بر می داشتیم و در تمام روز به خورشید سلام می گفتیم و ماه را در اول شب به سفره دلتنگیهامان دعوت می کردیم می دانی هنوز در روستایمان هر شب ماه میهمان است و به خواب جنگل می رود و در چشمه سارهای آن می خوابد می دانی سالهاست در میهمانی دشت از آب چشمه های دور ننوشیده ام چه قدر دلتنگم امروز که دیوار خانه ها مان قلب آسمان را شکافته چگونه می توان مهر را بین همسایه ها تقسیم کرد وقتی تو از سوراخ در خانه تان مرا می پایی چگونه زنگ خانه تان را به صدا در آورم چگونه ترا عمو، عمه، دایی و خاله ام صدا کنم می دانی هنوز هم در روستایمان دیوار نیست و چشم انداز مردمانش به وسعت دنیاست و باد و بارانش پر است از یکرنگی ترانه ی شب را کسی نمی دزدد و ماه هر شب در بستر چشمه می خوابد و دخترانش هر صبح به پرچینهای سبز با غ سلام می گویند و چشمهاشان بارانیست 12 اسفند 86 ...................................
بهار که می شود خدا از پله های آسمان پایین می آید باور نمی کنی ؟! من جای بوسه هایش را بر شاخه های گیلاس می بینم او هر سال دامن سبزش را روی کوهها جا می گذارد و قبایش را به آسمان می آویزد و عکسش را در آینه چشمه ها باقی می گذارد باور نمی کنی؟! دیروز پرستوها را دیدم روی پرهایشان جای نوازش خدا بود و زنبورها شهد لبهای او را جمع می کردند از کوه صدای کبک می آید گویی آنها هم رد پای خدا را یافته اند و او را صدا می کنند. بهار که می شود اشک شوق ابر جاری است و آسمان ترقه بازی می کند بهار که می شود دانه های عشق جوانه می زنند و خدا عاشق تر می شود! .................................... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط شهرام معقول
|
|
||