|
|
|
|
|
سلام،
برایم سخت بود پست قبلیم را با شعری دیگر جایگزین کنم، همچنین مدتی است که حس و حالی برای سرودنم نیست، گویی دستهایم از ذهنم فرمان نمی برند، اما هنوز نمی خواهم شکستنم را باور کنم، باور کن. (۱) آرام آرام چمدانت را ببند لباس سیاهت را دم دست بگذار ساعت پرواز نزدیک است راستی، قلب کوچکت را جا نگذاری!
(۲) بادکنکم را بسویش پرواز دادم و بر دمش نوشتم از طرف زمین تا ببیند، دیگر جایی برای نفس کشیدن هست؟
(۳) عزیزان راه را باز کنید برای هدایت تان آمده ایم ابراهیم با تبر موسی با عصا و من با صلیب آمده ام.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:14 توسط شهرام معقول
|
|
||